باورم نمیشه دیگه تو منو دوستم نداری
که به کلبه حقیرم دیگه تو پا نمی زاری
باورم نمیشه عشقت مثل یاسه تو باغچه پچمرد
تو نیومدی به شوق توی دست لحظه ها مرد
گل خاطره تو یخ زد مثل کویر شب دلم
انتظار تو نمک زد به تن زخمی دردم
چه شبهایی که خدارو تو دلم صدا نکردم
برای رسیدن تو چه دعا ها که نکردم
تو اوج بی قراری دیگه بر من سر اومد
شب گذشته اما خبری از تو نیومد
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/23ساعت 4 بعد از ظهر توسط پویا |
لحظه سخت رفتن هیچی تو قلب من نبود نگاه آخرین تو شعر جدای رو سرود از التهاب بی کسی منو آوردی به جنون زندگی زندون و بس و قتی نباشه هم زبون خواستم فراموشت کنم اما خیالت نمی زاشت بجز دیونه شد ن راهی جلوه پام نمی زاشت بهتری که نشناسی منو منی که با و بد بودم منی که تو زندگی دل شکستن رو بلد بودم هم هم دلم اینکه تا آخر عمرم تنها بمونم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/25ساعت 4 بعد از ظهر توسط پویا |
عشق تو شده بلای جونم نمی خوام ... نمی خوام دیگه پیشت بمونم تو برو ...برو از روزگارم نمی خوام تو رو یادم بیارم برو دیگه از پیشم برو نمی خوام که ببینم تو رو شده بلای جونم دلت برو من دیگه نمیخوام تو رو تو آتیش زدی این خونم و ..تو به هم زدی آشونم و تو به هر جا که خواستی کشوندی منو این دل دیوونم و دیگه تموم شده قصمون برو دیگه یه لحظه پیشم نمون ببر نفرت و از تو دلم ..دیگه جات نیست توی خونمون تو نداری لیاقت منو نه لیاقت دوست داشتن رو عاشقی واسه تو یه دروغه ....نداری دل و دل باختن رو
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/25ساعت 4 بعد از ظهر توسط پویا |

ستاره بود تنهام گذاشت
خاطره هاشو جا گذاشت
نفهمیدم تنهام گذاشت تو حسرتش می میرم
یه ستاره بود توی شبهام توی آسمون خیلی تنهام
نفهمیدم تنهام گذاشت نه خودش هست نه نشونی
مثل ابر بارون اومدو رفت تا پیداشودنش پاییز اومد
با گردو غبار تنها موندم و رفت ....
توی شبهای بی ستاره اما بی من یه ستاره بی من آسمونم و بی ستاره کرد
واژه غمو تو دلم جا گذاشت.....
ستاره بود عاشق نبود دیدم انگار با من نبود
اون وقتها که با من نبود قسمت من بی کسی شد
اومد و رفت خاطره شد..
واسه دردام مرهم نشد تو بی کسی تنهام گذاشت تو غربت میمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18ساعت 1 قبل از ظهر توسط پویا |
همه یه دریا یه خورشید یه غروب غم گرفته
یه تنها یه عاشق یه حرف نگفته
تو چشمات یه بارون تو گلوه بغض نفس گیر
می دونم واسه من این بوده قصه تقدیر
نمیشه بمونم .............
تو شب که سرد و تاره ..
کسی نیست.....
رو زخم هام مرحم تازه بزاره
سکوتم یه فریاد
از یه عشق رفته از دست
همونی که نموندش بی خبر باره سفر بست
کویره نیازم حسرت یه قطره آبه
تو شهر نگاهم همه جا عکس سرابه
کمکم کن نزار بیفتم از پا نزار بمیرم تو این غربت دریا
بیا که این دل من غرق نیازه بیا که حضورت می تونه پل رویا هام و بسازه
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/11ساعت 3 بعد از ظهر توسط پویا |
كاش ميدانستم در پي رفتن من غزل چشم تو را چه كسي خواهد خواند...
ای بداد من رسیده تو رو زهای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من .. ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی میونه این همه دشمن تو رفیقی جون پناهی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطف من شعر من از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداری که منو دادی نشونم . چه زيباست جنون وقتي ميداني او ميبيند ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/05ساعت 3 بعد از ظهر توسط پویا |
خسته ام گردون گردان خسته ام
خسته ام ای خسته جانان خسته ام ریشه ای تنها نشسته زیر باد بارش کوه ابر باران خسته ام... خشم خورشیدو عبور فصل گرم در کویر خشک سوزان خسته ام خسته ام من خسته ....
این دل ندانی قطره قطره اشک لرزان خسته ام
از نشست با نا رفیقان خسته ام
خسته ام من خسته....
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت 1 بعد از ظهر توسط پویا |
سلام به همه دوستای خوبم ...
امروز صبح دلم خیلی تند تند می زد آخه امروز قرار بود نتیجه دانشگاه بیاد
صبح زودی بیدار شدم و رفتم گرفتم وووووای من قبول شدم رشته خودم تو شهر خودم
امروز از یه طرف خیلی خوش حال بودم ..از طرف دیگه غمگین بود....![]()
نمی تونم بگم خوب دیگه ...
امیدوارم هر کسی دلش میخواد دانشگاه بره ..قبول شه![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/29ساعت 4 بعد از ظهر توسط پویا |
رو شونم اشک چشمات می باره چیکه چیکه میشه کویر قلبم تو دستات تیکه تیکه میگم برات یه قصه وقتی میخوای بخوابی عطر نفس هات میگه نه خوابی نه سرابی نمی دونی ..منو این دل خیلی وقته چشم به راه یه بهاریم توی این شهر غیر از گریه کار دیگه ای نداریم هر که خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/06/28ساعت 3 بعد از ظهر توسط پویا |
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپره دستای خارو خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خارو خسی نیست
بارون از ابرا سبکتر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثه لاکپشت تو خودم قائم شدم
چرا هیچکس دلمو نمی بره.......
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/06/26ساعت 3 بعد از ظهر توسط پویا |